روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
کسی دارد خودش را به پنجره می کوبد ...کسی صدایم می زند ...خودم را به پنجره می رسانم ... می گشایمش ... باران می بارد ...و من دوباره اشک هایم را به گردن آسمان می اندازم .نمی دانم روزی دست های من نیز مثل دست های فروغ سبز خواهد شد ؟ در میان همهمه های باد و باران ...یک نفر صدایم می کند ...چشمی نیست ...رهگذری نیست ...و حتی رد پایی به چشم هم نمی آید ...خوب می دانم که روزی از این همه دلتنگی دیوانه خواهم شد ...و آن صدای مبهم ناشناس تا همیشه خود را به من نشان نخواهد داد ...خوب می دانم که سهم من زندگی تنها صدایی و گذری است ... پنجره ها تکان می خورند ...کسی دارد خودش را به شیشه می کوبد و اشک هایش برگونه های سرد و خشک پنجره جاری می شود ...سراسیمه می دوم ...پنجره را می گشایم ... کسی نیست ...چشم هایم را می بندم ...اشک و باران دوباره تنهایی ام را پر می کنند ... قرار نیست تاب بیاورم این نامربوطِ ممکن زندگی را که دیگر از شیرین های کنار و کرانش دلم به هم می خورد در این اوقات تنها به این دلخوشم که راه می روم و راه می روم و راه که پیاده گز می کنم مسیر دشوار و پر سنگلاخ بودنِ ناروشن را و نابود می کنم یکی یکی نام و نشان هر چه مهر و مهربانی را در این خشکسال عشق در این برهوت بی پناهی در این ... مجتبی معظمی پی نوشت 1 :هفته ی گذشته شمال بودم .ممنونم که سر می زدید و ببخشید که نتونستم پاسخ بدم .
پی نوشت 2 : بهترین خاطره م در این سفر 3 ساعت خلوتی بود که با دریا داشتم .شب ساکت و به یاد ماندنی بود .
پی نوشت 3: سه تا از عکس هایی رو که از دریا گرفتم براتون گذاشتم البته سایزشون رو کوچک کردم تا آپلود بشوند .
پی نوشت 4 :و خاطره ی بدم این که از رو دوچرخه پرت شدم ! و شانس آوردم زنده ام ! آرتیست بازیم گل کرد و از روی یک شیب تند با سرعت زیاد دوچرخه سواری کردم ...انتهای شیب باید می پیچیدم از کنترلم خارج شد ترمز دوچرخه نگرفت و پرت شدم رو زمین! حالا نصفه بدنم ضرب دیده و کبود شده اما به هیجانش می ارزید !!! میگید نه ؟ امتحان کنید !!! خیلی چیزها را به تو مدیونم ...به گذشتن ات ...به این که اگر در لحظه های بی کسی و اندوه و تنهایی نمی گذشتی چقدر زندگی سخت و نا ممکن می شد .اگرچه گاهی در لحظه های سرشار از عشق و خوشی و بی دردی دوست داریم دیر بگذری ...گاهی التماست می کنیم که کاش اصلا نگذری ...اما بهتر که تکرار شوی تا اصلا نگذری و در این روزمرگی ها دچار سکون باشی ! گاهی بعضی خاطرات و اتفاقات را که مرور می کنم با خودم می گویم چقدر مدیون توام ! چه دردهایی که با گذشتن ات برام قابل تحمل تر شد و چه روزهای بدی که اگر قرار بود در آن لحظه ها بمانم نابود می شدم !خیلی ها شکایت داریم از زود گذشتن ات ... این روزها خوشحالم که برای دوست داشتن ...برای عشق ...و برای خیلی از حقیقت های دیگری که امروز جز نامی از آن ها باقی نمانده و آدم هایی که گاه از سر بیکاری عاشق می شوند و بی گاه از سر بی خیالی فارغ ! خوشحالم که هنوز به عشق ایمان دارم ! به معجزه ی مسیحایی تو ! به آرامش بودنت ! و هنوز چشم هایت من را به یاد آسمان می اندازد ! خوشحالم که اگرچه زمان می گذرد، تو هنوز تنها کسی هستی که از این غربال نه خاکستر و سنگ ...چون جواهری با ارزش مانده ای ! خوشحالم که زمان می گذرد و غربال می کند !تنها "عشق" در گذر زمان جان می گیرد و نمی میرد ! و تو می مانی ...زیرا که "عشق" ماندنی است ....
پی نوشت : یکی از نوشته های قدیمی ام به نام : " آدم ها عاشق که می شوند " ( http://m_gahanbakhsh.persianblog.ir/post/171/)جز نوشته های برتر هفته در پرشین بلاگ انتخاب شده و از آن جایی که در صفحه اول پرشین نمایش داده می شود دوستان زیادی به همان پست سر می زنند و آن جا نظر می گذارند .از همه سپاسگزارم و چون اون پست قدیمی هستش تصمیم گرفتم در این پست از همه تشکر کنم . پدر ...دلم تنگ است ...قاصدکی بفرست ...پیغامی ... این بار در خواب های مبهم بی قراریم ... دستم را بگیر و ببر ...از این جاده های بی سرانجام خسته ام .از این اتفاق پر رنجی که نامش زندگی است .از این بودنی که مثل بغض دارد خفه ام می کند . چقدر مانده تا پایان این جاده ؟ چقدر مانده تا رهایی از سال های سخت ؟ از روزهای انتظار ؟ چقدر مانده تا تو ؟ تا دیدار ؟ سال هاست کوله بارم را بسته ام ....قرار ما لب کدام رودخانه است ؟ قله ی کدام کوه ؟ ابتدای کدام رنج و انتهای کدام درد ؟ غریب من ! جا مانده ام و تو کوچ کرده ای ...و من چون پرستویی تمام فصول سال را در انتظار کوچ مانده ام و تمام وسعت این آسمان بیکرانه را در دل گریسته ام ! تو که خوب می دانی غربت چه درد بزرگی است ... پدرم ، معلمی ساده بود پدرم ریشه در مزرعه داشت ریشه در رویش داشت ریشه در باران داشت پدرم را یک شب باران ها با خود بردند ... محمدرضا عبدالملکیان این سوزگار عجین شده با درد و رنج سوغاتش برای پدر سرطانی سخت بود ...و نامهربان تراز آن که بر ما رحم کند . گاهی که دلتنگ می شوم یادگاری هایش را می بویم : کت و شلوار شکلاتی اش را که هنوز روی جالباسی است ...شیشه ی عطرش را ...خودنویس هایش را و کتاب هایی که به خط او مزین است و دل می دهم به صدایش ، نوار کاستی را که درآن شکوایه از غم غربت می کند ...عزیزترین دارایی های من از این دنیا !یادت همیشه ماندگار پدر... معلم ساده و غریب من : سلیمان جهانبخش بختیاری . پی نوشت 1 : به مناسبت سالگرد درگذشت پدرم. فردا 9 خرداد دمادم غروب ... .
باد خودش را در آغوشم می افکند و گیسوانم را پریشان می کند ...می گذارم صورت خیسم را نوازش کند ...باران می گیرد و آه ...که دلتنگی همیشه دامن من را! دستم را به سوی آسمان دراز می کنم و قطره های باران را در آغوش می کشم مثل چشم انتظاری که مسافر هزار ساله اش را ! 
دریا خشمگین و طوفانی ...و خالی از هر شناگر و قایقی بود ...شتاب گرفتن موج ها ...به ساحل رسیدن ...سر به سنگ زدن و نیست شدن ...شبیه حال دل خودم بود ...
از پیر شدن ...از دست دادن خیلی چیزها ... سخت است ببینی روز به روز به تارهای موهای سفیدت اضافه می شود و چین و چروک های چشم هایت خبر از کم شدن فرصت و آماده شدن برای رفتن می دهد ...خیلی سخت است که ببینی هفته ها ...روزها ...و حتی سال ها چقدر سریع و بی محابا می گذرند و هیچ اختیاری برای نگه داشتن حتی یک ثانیه را برای خودت نداری ! این روزها خوشحالم که زمان می گذرد ...دوستی هایی که رنگ می بازند و دوستی هایی که هر روز در گذشت زمان ثابت تر و پر رنگ تر می شوند ! خوشحالم که زمان می گذرد و خیلی از اتفاقات و آدم ها از غربال زمان ناخواسته عبور می کنند ! عشق ها محک می خورند ! آدم ها محک می خورند ! سیاهی هایی که سپید می شوند و سپیدی هایی که سیاه ! وقتی خاطرات را مرور می کنی درست در شرایط خاصی فکر می کردی این لحظه آخر دنیاست و من نمی توانم نمی توانم از این خاطره بد ...اتفاق بد ...عبور کنم ! اما لحظه ها تو را در آغوش می کشند و با سرعتی که شاید شبیه عبور یک کابوس تلخ ...یک رویای آشفته ی شبانه باشد تمام می شود جز خاطره ای کم رنگ چیزی نمی ماند !
زمان فرصتی برای محک می دهد ! 
که روزگاری ناگزیر، بختیاری ...وطنش ...خاکی را که عاشقش بود ترک گفت و راهی غربت شد…تک فرزند خانی بزرگ بود که تمام ثروت پدرش را به ارث برد.روحیه ی خان بودن نداشت ...اخلاقش اخلاق بزرگوارانه بود ...همه را بخشید و عاشقانه معلمی را انتخاب کرد . سوارکار بود و تیراندازی قهار. اهل شعر و ادب بود و خطی خوش داشت .معطر و خوش لباس بود .اصیل و بزرگوار و بخشنده .پدرم مردی بزرگ از بختیاری بود . مردی که اسب های وحشی بیقرار هم ، رام نگاهش می شدند آنگاه که عزم دشتها می نمود...می تاخت و دل می سپرد به رهایی ها... او که فرزندان بختیاری آن خاک سرسبز شاگردیش کردند و چه بسا که کنون مردهای سوارکار غیوری شده اند .
| Design By : Night Melody |
